چون در نهایت همه ی اشتباها و تقصیرها میافته گردن من
و همه معتقدن که من اشتباه کردم . من فقط از اون دختر کوچولوی معصومِ پراز آرزوهای قشنگ درونم دفاع کردم
ازاون دختر ساده و مهربونی که الان اینجا به ساعت 18:35 چهارشنبه هفتم فروردین نزدیکای بازارامام خمینی قلبش پر از کینه و نفرته .دختری که تنها گناهش خودشه
نمیدونم تهش چی بشه دخترم ولی اگه بخوان مثل بقیه چیزا تورو به من ندن من هیچ امیدی واسه زنده موندن ندارم
قلبم از زدن خیلی وقته خسته شده خیلیی وقته که ننیدونم خدام صدام رو میشنوه یا نه نمیدونم خدا کدوم وریه
نمیدونم به من حقی میده یا نه . نمیدونم خدا چی نوشته برام
فقط اونقدری تااینجا دلم پرِ کینه و نفرت شده که تموم حس هامو بلعیده
دخترم خسته شدم خیلی . خیلی کم اوردم خیلی .تنهام خیلی .نمیدونم چی کارکنم البته که هیچ کاری هم ازمن ساخته نیست
فقط اینکه زیر قدم های این رویا له شدم همین . . .
برچسب:
نویسنده: ایلیا میرزاپور